حال بد

این یکی دو روزه اصلا حالم خوب نبود.امروز که شبیه جنازه بودم.صبحانه ی مختصر برای خودم و دخمل گذاشتم اما تمام انرژیم تموم شد و تا الان بین دستشویی و کاناپه در رفت و امد بودم..آوا که میدید حالم زیاد خوب نیست هی دورم میچرخید و میگفتم مامان عاشقتم.هیچکی رو به اندازه ی تو دوست ندارم و از این صحبت ها.و من هی عذاب وجدان میگرفتم که با این شرایطم نمیتونم به بچم ابراز احساسات کنم.نمیدونم چرا از بوی دهنش بدم میاد.البته نسبت به علی هم همینطور شدم.و اعصاب هم که کلا ندارم.

تازه خاطرات داره برام مرور میشه.انگار یادم رفته بود.اقای همسر میگه احتمال زیاد دختره به خاطر اینکه حالاتم خیلی شبیه دوران اوا ست.برای من که فرقی نمیکنه امیدوارم سالم و سلامت باشه.اصلا نمیخوام بهش دل ببندم.نمیخوام دوباره خاطرات بچه ی دوم برام تکرار بشه.خدایا یکم بهم صبر بده تا این دوران به خوبی و خوشی  تموم بشه و به دختر و همسرم هم صبر بیشتری بده که منو بتونن تحمل کنننیشخند

/ 18 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرمر

ای جان عزیزم مبارکه مریم جون [قلب]

علی

سلام عزیزم خدا روشکر همه چیز بر وفقه مراده [گل][قلب][گل]

رها

سلام خوبی؟ چرا نیستی کجایی بیا دیگههههههههههه دلمون تنگ شده واست

علی

سلام عزیزم صبح زیباتون بخیر[گل][گل][گل][قلب][قلب]

راحیل ماندگار

دوست عزیزم بعد از مدتها غیبت سلام عرض می کنم امیدوارم نبودم رو به بزرگواری خودتون ببخشید،راستش اجازه؟ اومدم غیبتمو موجه کنم...... آخه من و رسول عزیزم دو روز به ماه محرم مونده بود که نامزد کردیم.حالا برای خوشبختیمون اگر یه صلوات صمیمانه بفرستین قشنگترین هدیه رو بهمون دادین ...دوستتون داریم حتی اگه دیر به دیر بهتون سر بزنیم..

شهرعجیب

سلام. چقدر شیرین میشه یک روز که اینجا میام عکس کوچولو و مادرش یا خبر به دنیا اومدن بهترین لبخند خدا به زندگی تون رو بشنوم

شعیب

سلام کاش به جای این همه باشگاه زیبایی اندام در هر شهر یک باشگاه زیبایی افکار داشتیم،مشکل امروز ما اندام ها نیستند

سپید بانو

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله … اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو آب ؛ اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی …