من و روزهایم

سلام

نمیدونم از کجا یا از چی بنویسم.از گلدون های سفالی که برای حیاط خریدیم و وخونوادگی رنگش کردیم بنویسم یا از  کاغذ و مقواهای رنگی که برای تزیین اتاق اوا خریدم یا شایدم از کوه رفتن جمعه بنویسم.همشون یه عالمه انرژی بهم دادن .

از کوه شروع میکنم.من و علی و اوا روز جمعه به کوه سالوک که تقریبا ۴۰ کیلومتری بجنورد هست رفتیم.کوه بینهایت زیباییه .یه کوه پر " گون" که همشون هم گل دادن واقعا زیباست.زیر سایه یه درخت ارس نشستیم و برای اوا تاب انداختیم.تا حالا کباب کوبیده درست نکرده بودم و برای اولین بار اونجا درستیدمش که بسیار خوب شد.به اشپزیم نمره ی خوبی میدم .بعلهمژه 

واقعا این مسافرت های یکروزه حالم رو خوب میکنه.از گرما و شلوغی شهر پناه میبریم به خنکی و سکوت کوه.تازه یه دسته کبک هم برامون کنسرت موسیقی اجرا میکردن.

هفته ی پیش هم به تزیین اتاق اوا پرداختیم.اتاقش حسابی رنگی و خوشگل شد.خودش که کلی کیف کرده .میخوام اتاق خواب خودمون رو هم رنگ کنم هنوز در مرحله تحقیقم که از چی استفاده کنم بهتره.بلکا یا رنگ ساده؟ یه طرح خوشگل تو یه وبلاگ دیدم شاید همونو اجراش کردیم البته با کمک اقای همسر.

هفته ی پیش یه میز ناهارخوریه بسیار بسیار جمع و جور برای اشپزخونه خریدم.خوشگل و شیکه.هنوز نفرستادنش.امیدوارم به اشپزخونه ام بیاد.

همه اش تو این مدت به خودم انرژی مثبت میدم تا یکم اثرات هورمونی این دورانی که توش وارد شدم رو کم کنم.امیدوارم این سه ماهی که پیش رو دارم مثل قبلی ها نباشه.

/ 7 نظر / 18 بازدید
علی

سلام عزیزم صبح زیبات بخیر[گل][قلب] ایشالله همونطور که امید و زیبایی در نوشته هات موج میزد روزهای زیبا و پر از شادی و سلامتی در انتظار شما و ما باشه البته در کنار هم و با هم خدایا دعای مادران رو در حقمون مستجاب گردان[فرشته]

فرسنگ

سلام خوشحالم از اینکه به وبلاگ من سرزدید و خوشحالتر از اینکه با شما آشنا شدم . ممنون

نازنین بانو

سلام مریم عزیزم خوشحال شدم از خوندن بند آخر نوشته ت خیلی زیاد گلم.موتظب خودت باش حسابی مریم. مریم وایبر نداری رو گوشیت؟

علی

سلام عزیزم صبح زیبای تابستانی ات بخیر تقدیم به شما [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][قلب]

شهر عجیب

کوه سالوک رفتم خیلی زیباست خوشبحالتون که نزدیکید به اونجا

قورباغه

کوه حضرت ایوب هم اطراف بجنورده؟ یه چیزی تو این مایه ها شنیدم:) منم به سهم خودم فرزند جدید رو تبریک می گم. مورچه می گفت-شایدم از کسی نقل قول می کرد- اگه قندق با تخم مرغ بخوره زن، طفلش چشم آبی میشه! البته راضی به رضای خدا بودن و اینکه خود خدا چشای بچه رو رنگ کنه به نظر من بهتر از اینیه که ما تو جعبه مداد رنگیای خدا یه مداد از طرف خودمون اضافه کنیم. به خصوص مسئله ی رضا برای همسایه های امام رضا شاید جذاب تر و شیرین تر باشه!