سلام

از روز سه شنبه با خواهرم اومدم مشهد.این مدت زیادی احساس خستگی میکردم و نیاز داشتم به یه زنگ تفریح برای خودم.یه بار حرم رفتم و دیروز هم یکم تو بازار دوری زدم.برای احیا داری هم رفتیم مسجد الزهرای دانشگاه فردوسی.با دوتا بچه نزدیکترین مکان همونجا بود که خدا روشکر هردوتاشون بچه های خوبی بودن.راز و نیاز ها وعزاداری هاتون مقبول انشاالله.من رو هم در این شبها یاد کنید.

این احساس خستگی فکر میکنم یکمش مربوطه به این سالروز تولدمه.نیمی از راه زندگیم رو طی کردم اما هنوز نمیدونم کجای کارم.بعد از تموم شدن دانشگاه نخواستم کارمو که مامایی پیش بگیرم به این دلیل که ادم سهل گیری تو کار نیستم.دوست ندارم کاری برام روتین بشه و بشم یه ادم کوکی که برای درامد ماهیانه میره سر کار و برمیگرده خونه.از شیفت های شب متنفر بودم برای اینکه میترسیدم تو خستگی و خوابالودگیه شبها نتونم ارامشی که تو روز دارم رو شبها داشته باشم و بشم مثل خیل ماما هایی که خیلی از خانوم هایی که سر و کارشون به زایشگاه افتاده دیدن.چند سالی تو خونه بودم احساس میکنم مفید نبودم شاید در قبال همسر یا فرزند بشه گفت که سعی کردم که از هیچ کاری براشون دریغ نکنم اما برای خودم مفید نبودم.من استعدادهایی داشتم که تا امسال نمیدونستم در من هست و این یعنی من در هزینه کردن عمرم و لحظه هام اسراف کردم.واقعا اگه امشب از این دنیا برم وخداوند از من بپرسه چه کردی با استعدادهایی که به تو داده بودم.اصلا ازشون استفاده کردی ؟ در راه درست مصرف کردنش پیشکشت.

اگه امشب شب کنکور بود و من کمی بیشتر از اون موقع از خودم شناخت داشتم هرگز مامایی رو انتخاب نمیکردم.و البته من از این انتخاب های اشتباه زیاد داشتم و راه های اشتباه زیادی رو هم رفتم و البته الان پشیمانی سودی نداره چون عمرم گذشته و چوب بعضی از این اشتباه ها رو هم خوردم.

احساس سنگینیه این سی سال انگار برام زیادی زیاده.یه هفته است درگیرشم.راستش از پیرشدن میترسم و موندن و درجا زدن و یه وقتی که برم و توشه یی نداشته باشم.

کمی بعد نوشت: از یه انتخابم به هیچ عنوان پشیمون نیستن و اون انتخاب همسرمه.امیدوارم خداوند به زندگیه منو علی برکت بده و من و علی و اوا رو عاقبت بخیر کنه.

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فلورا

سلام دوست خوبم فکر نکنم به این بگن اشتباه ،تو به صورت یه تجربه بهش نگاه کن هیچی هم که نباشه تو این مدت یه چیزایی یاد گرفتی و از عمرت هم استفاده ی درست کردی.[گل]

گمنام

نیمه عمر؟ به نظر من شروعشه. چند ساله که خودتو شناختی؟ من که به شخصه تا 15 سالگی رو اصلا جزو عمر حساب نمی کنم. شاید با این حساب 45 سالگی نیمه عمر باشه و یه عمر خیلی حداقلی 75 سال هم منطقی به نظر بیاد.

لیلی

سلام مریم جون.خوبی؟ زیارت و طاعات قبول. عزیزم همه ی ما ازین اشتباهات زیاد داریم.ولی منم به شخصه در انتخاب همسرم اشتباه نکردم و خوشحالم دارمش[قلب] خدا شما رو برای هم سالیان سال نگهداره انشالله[لبخند] راستی دیروز تولدم بوداااااا[چشمک]

راستگو

مطمئن باشید هر آنچه که در زندگی برامون پیش میاد خیری نهفته است یه تجربه جدید و یک رشد جدید راستش مطلبی که در ادامه میگم شاید چون مرد هستم سو برداشت بشه ولی میگم: ببینید توی این دنیا زن و مرد از نظر انسانی یکی آفریده شده اند ولی از نظر روحی و جسمی کاملا متفاوت هستند. مثلا زنها مظهر جمال الهی و مردان مظهر جلال الهی هستند.لذا بایستی در جای اصلی خودشون قرار بگیرند. اینا رو گفتم تا بگم اگر شما به عنوان یک همسر و یک مادر دارید مسئولیت ایفا میکنید، خیلی کار مهمیه چیزی که شاید متاسفانه در جوامع امروزی بهش بها داده نمی شود ولی در اصل ارزشمند و مهم است متاسفانه در جوامع امروزی کارهای مردانه ارزش و کارهای زنانه ضد ارزش محسوب میشود و همین امر زنان را در رقابت با مردان در کار و هزاران محیط دیگر کشانده است. لذا به نظر من بیشتر از اینکه شغل و کار کردن شما مهم باشد، زن و مادر بودن شما مهم است یه نکته دیگه اونم اینه که به نظر من شما باید به شغلتون اینطوری نگاه کنید تا ازش لذت ببرین: خدمت به جامعه زنان در جایگاه یک ماما کاری که از دست مردان بر نمیاد و حتی اگر بر بیاد اسلامی نخواهد بود [گل] فقط کافیه نیت کارتون رو الهی کنید

رها

زیارتت قبول باشه، نماز روزه هاتم و احیاتم... خوش به حالت هی میری مشهد... ما نیستیم که برای یه مشهد رفتن باید چند ماه برنامه بریزیم آخرشم معلوم نیس بتونیم نتونیمممممممممممم... حالا شما که اونجایی دعا کن ایشالا برا پاییز جور شه ما هم بیاییم...

علی

سلام عزيزم صبح زيبات بخير در اين لحظات زيبا التماس دعاي خير دارم[قلب][فرشته][ماچ]

ویولون

سلام زیارت قبول و طاعات نیز[گل]

علی

سلام عزيزم صبح زيبات بخير در اين لحظات زيبا التماس دعاي خير دارم[گل][گل][گل]

رها

مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

صبا

الهی آمین پاینده باشی...پستت بوی کوچه های معطر خراسان را به همراه داشت با صفا شدیم...[لبخند]